جمعه دوم اسفند 1387
اندر حکایت مرد شدن
اندکی پس از اینکه کُرک هایی تحت عنوان سبیل پشت لبمان سبز شد و مدرکی از یکی از دانشگاههای پُر کیفیت داخل اخذ نمودیم و آقا مهندسی به نافمان بستند، توهم ما را فرا گرفت که مرد شده ایم و از آنجا که نشانه مردی ستاندن همسر می باشد دوان دوان به نزد مادر گِرام رفتیم و داد سخن چنین سر دادیم "که ای مادر ما زن می خواهیم". اول بار مادر گویی کلماتی نامفهوم به گوشش خورده باشد گفت: "چه می خواهی؟؟؟" و آنگاه که درخواست خود را با صدایی رساتر تکرار کردیم نگاهی عاقل اندر سفیه در ما انداخت و پس از اندکی مکث رو به ما گفت: "ها کن ببینم ای پسر!" اینبار ما حیرت زده در مادر نگرستیم که درخواست ما چه ارتباطی با ها کردن دارد؟! ولی امر مادر به گوش جان سپردیم و هایی کردیم مرد افکن و با رویی گشاده گفتیم: "خوب هایی کردیم مادر جان؟ برای ما زن می ستانید؟" جوابی که مادر در پاسخ این درخواست دادند هنوز که هنوزه همچون ناقوس های کلیسای نتردام هلند در گوش های ما می نوازد: "ای پسر دهانت عجیب بوی شیر می دهد برو و هنگامی بازگرد که به غایت مرد شده باشی".
جواب پر کنایه مادر برای ما بس سنگین اُفتاد و از این رو به سرعت پای رایانه خود جَستیم و در دنیای بی در و پیکر اینترنت چرخی زدیم و ذیل سایت گوگل چنین تایپ کردیم که "چگونه می توان مرد شد؟". فی الفور نزدیک به یک میلیارد و اندی پاسخ بر صفحه نمایش نقش بست و وقتی پاسخ ها را مرور کردیم جملگی یک راه را پیش روی ما قرار داده بودند و آن چیزی نبود جز آن شتر معروف که درب خانه هر پسری بخُسبد و دختران را فقط در همین یک مورد بر پسران رجحان و برتری باشد و تا این دوره را از سر نگذرانی نه تو را زن دهند و نه کار، نه می توانی از کشور به سوی ممالک غربی و شیطان خیز رهسپار شوی و نه می توانی مِلک داد و ستد کنی و خلاصة الامر به سان لک لک های روسی پا در هوایی، آن هم نه یک پا بل هر دو پا.
البته نا گفته نماند که امروزه روز چه بسیار راههایی که برای پیچاندن این امر مقدس در مقابل پای جوانان ما قرار داده اند ولی وجدان بیدار ما به هیچ وجه قبول نکرد که ما به طریقی غیر از این ره مرد شویم. (حال که مجلس بی ریاست بین خودمان باشد ما خواستیم بپیچانیم ولی نتوانستیم).
این شد که بار سفر بر بستیم و به حول و قوه باری تعالی به زودیه زود راهی دیار کاک و نان برنجی هستیم تا در اندک مدتی مرد شویم و با سری بر افراشته به دیار خود بازگردیم و همسری اختیار کنیم و در کنار همسر محترمه فرزندانی گوگولی مگولی بیاوریم و از این طریق جهان را به ادامه نسل خود بشارت دهیم و سپس تا پایان عمر به خوبی و خوشی روزگار بگذرانیم و خوشبخت شویم و از این حرفا.
این نامه از این جهت رو به شما می نویسم که اگر پیغام دادید و نامه نوشتید و تلگراف زدید و جوابی نستاندید، بدانید و آگاه باشید که ما در پروسه ای عظیم یعنی همانا مرد شدگی در گیر هستیم و فرصت پرداختن به این قِسم کارهای خُرد را نداریم.
پی نوشت1 : دوستان ساکن در دیار کاک و نان برنجی می دانم که از بشارت این خبر خواب به چشمانتان نخواهد رفت ولی خواهشا زیاد خود را در زحمت نیندازید فکر نکنیم در این مجال دو ماهه چند روزی بیش به ما رخصت مرخصی دهند ولی حتما در آن فرصت مهمان شما خواهیم بود.
پی نوشت2 : دوستان ساکن در شهر های بین طهران و دیار فوق الذکر نیز ترجیحا در حالت آماده باش (همان اِستند بایِ خودمان) باشند، خدا را چه دیدی شاید ماشینمان بین راه خراب شد و ما فرصت دیدار با آنها را نیز پیدا کردیم.
