شنبه دهم مرداد 1388
نون به نرخ روز سیخی چند؟
امروز یه شوی با مزه تو tv دیدم که محرکی شد برای دوباره سر زدن به این وبلاگ و نوشتن چند خطی.
آقای ابطحی آخوند روشنفکر!!؟؟ (اینم از اون حرفای با مزستا، مثل خر با شعور) و وبلاگنویس فعال در عرصه اصلاحات و یار غار و مشاور و دوست و همخوابه آقای خاتمی رئیس جمهور پیشین و منتقد فعلی، در اظهاراتی که در تمامی وعده های خبری و بینابین تمامی فیلم ها و سریال های تلویزیونی پخش شد/می شود/خواهد شد حرفهایی تحت عنوان اعتراف زدند که مو رو بر اندام من سیخ کرد از اینهمه تحول و تغیر در احوالات و تفکرات این عزیز عمامه به سر سابق و زندانی بی عمامه فعلی. بخش هایی از حرفهای ایشون رو برای آن دسته از دوستان که از دیدن این شوی تلویزیونی محروم بودن رو در زیر میارم(نقل به مضمون):
- در زندان مجالی شد تا عریان تر در مقابل خدای خود قرار بگیرم و این سببی شد برای تغییر در تفکرات و منش فکری بنده. (در پاسخ به خبرنگاری که سوال کرد که آیا این اظهارات شما ناشی از شرایط زندان نیست؟)
- علی رغم اینکه من با رئیس جمهوری آقای احمدی نژاد موافق نبودم ولی زمانی که اختلاف 11 میلیونی آرای احمدی نژاد و موسوی رو دیدم پی بردم که هیچ تقلبی صورت نگرفته است و اصلا همچین چیزی محال است.
- یه تبریک ساده از سوی آقای موسوی می توانست سر آغازی باشد بر شروع دوره ای پر شکوه ناشی از آرای 40 میلیونی مردم.
- شرایط برای کودتای مخملی آماده بود و اگر رهبری عزیز یک قدم عقب می گذاشت حتما این کودتا به ثمر می نشست.
- تقلب رمزی بود برای آغاز شورش های خیابانی.
- نخبه های ما در فهم کلمه تقلب دچار اشتباه شدند.
و ...
من هرچه قدر فکر کردم خدایا این بابا رو برای چی گرفتن آخرم نفهمیدم. این که به نظرم از هر طرفداری طرفدارتر بود.
خلاصه اینکه حکایت این عزیزان مثال خریه که هم از آخور می خوره و هم از توبره.
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
خداوندا سپاسگذارم که قلم را آفریدی
خوشحالم که خداوند قلم را آفرید و به انسان قدرت داد تا مخیلاتش را از این طریق از گوشه گوشه ذهنش بیرون بکشد و به روی کاغذ آورد تا مبادا آنجا بماند و بماند و بماند و انباشت شود. که اگر این طور نبود حتما پوسته نازک سر ما توان اینهمه انباشتگی را نداشت.
قلم آخرین چیزیست که وقتی به آن نقطه رسیدی که هیچ گوش شنوایی برای شنیدن حرفهایت وجود ندارد و هیچ عقلانیتی پاسخ سوال های بی پایان تو را نمی دهد به آن پناه می بری و خود می شوی گوش شنوای حرفهای خودت و این قدر می نویسی و می نویسی و می نویسی تا خالی شوی از تمام نفرت های انباشته شده در این مدت.
قلم آخرین چیزیست که وقتی مردم را در خیابان ها میزنند و می برند و می کشند و در مقابل عده ای چشم های بینایشان فقط الوات سر خیابان را می بیند و روح قانون مدارشان فقط برای بی موبایلی اعتراض سر می دهد، می توانی به آن پناه ببری و برای خود بگویی و خود بشنوی.
زمانی که چشم ها بسته می شود به روی تمام مردمی که با تمام شعور و بلوغ برای پس گرفتن طبیعی ترین حق خود یعنی نادیده گرفته نشدن دهان به اعتراض می گشایند، فقط قلم است که می تواند مفری باشد برای این ذهنیت که در این ماتمکده به هیچ هم انگاشته نمی شوی.
آری فقط قلم است که زمانی که احساس می کنی کلاهی به گشادی دهانهای وقیحشان و به بزرگی نیرنگ های کثیفشان بر سرت گذاشته اند و اکنون به حماقت تو می خندند، می تواند مرهمی باشد بر غصه دود شدن همه رویاهای احمقانه ات.
خداوندا سپاسگذارم که اگر زمام ایرن ما را به واسطه خودمان به دست کثیفترین انسان ها سپرده ای در مقابل قلم را آفریدی تا بتوانیم در کنج خلوت خود بنویسیم و از درد غربت در وطن نمیریم.
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
چه بگویم سخنی نیست
«آن خس و خاشاک تویی
پستتر از خاک تویی
شور منام، نور منام
عاشق رنجور منام
زور تویی، کور تویی
هالهی بینور تویی
دلیر بیباک منام
مالک این خاک منام»
جمعه هشتم خرداد 1388
تبلیغات بدنی
در گشت و گذار در دنیای انتخابات به عکس زیر تو خبرگذاری فارس برخورد کردم که عجیب منو تحت تاثیر قرار داد:

نمایی از دست خالکوبی شده یه مرد زحمت کش از دهک های بسیار پایین جامعه در حمایت از دکتر ( شما به دستهای این مرد توجه کنید معلوم چه قدر سختی کشیدست)
با کمی جستجوی بیشتر در اینترنت فهمیدم که این نوع تبلیغات گویا امسال مد شده. عکس ها رو ببیندید خودتون می فهمید چرا ما باید به دکتر رای بدیم و چرا نباید به بقیه رای بدیم، طرفدارای سایر کاندیدها را با طرفدارای دکتر مقایسه کنید :

سمیرا از بازیگرای منحط بالیوود در حمایت از موسوی (ببینید برای جمع کردن رای کجاشو خالکوبی کرده)

هیفا خواننده بد صدا و مبتذل عرب در حمایت از کروبی (نگاه اغوا کننده رو ببینید، به بقیه موارد هم اشاره نمی کنم)

اصغر پشمالو از حامیان پر و پا قرص محسن رضایی (اگه رضایی رای بیاره همه باید همین قدر مو تو بدنمون داشته باشیم)

برادر جومونگ در حال راز و نیاز با خدا : "خدایا اگه نمی گذاری من به سوسانو برسم حداقل محمود رو رئیس جمهور کن..."
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
یه اختلاف کوچولو
دیروز تو روزنامه فخیمه ایران روزنامه رسمی دولت مردمی دکتر احمدی نژاد خبری رو خوندم که هر کاری کردم با عقل ناقصم نتونستم تجزیه و تحلیلش کنم . گفتم خبر و برداشت های خودم رو اینجا بیارم بلکه شما هم کمکم کنید و از این گیجی در بیام :
■ معاون امور حقوقي مجلس و
تفريغ بودجه ديوان محاسبات: در گزارش تفريغ بودجه به عدم واريز مبلغ يك ميليارد
و 58 هزار و 540 دلار به حساب خزانه اشاره شده
است
■ مبلغ
مذكور گم نشده بلكه اختلاف و مغايرت بين حسابهاي وزارت نفت و بانك مركزي است؟؟!! ]لینک
خبر[
بعد خبر به این سادگی رو کردن تو بوق و کرنا که آی پول بیت المال چی شد؟ کی خورد؟ کی برد؟ کی دزدید؟
بابا این همه جار و جنجال برای چیه آخه؟ شما مگه تا حالا جمع و تفریق نکردین؟ مگه دبستان که بودید تو درس ریاضی به خاطر اشتباه تو محاسبات نمره 19 نگرفتین؟ یعنی همه نمره های ریاضیتون 20 بوده تا حالا؟
اگه کمی به عقل ناقص خودتون فشار بیارین می فهمین چی شده و احتیاج به اینهمه آب ریختن به آسیاب دشمن و استکبار و استعمار و آمریکا نیست.
حالا من می گم براتون قضیه چی بوده :
آقای دکتر شب بعد یه نون و پنیر ساده به عنوان شام نشسته و ورق و کاغذ و مداد آورده و در حالی که چشماش از خستگیه تمام خدماتی که در طول روز به مردم کرده داره رو هم میره، لیست درآمدهای نفتی رو ریخته جلوش و شروع کرده به جمع و تفریق. شما که خودتون در جریانید در آمدهای نفتی این قدر زیاده که هیچ ماشین حسابی اینهمه عدد توش جا نمیشه، خصوصا ماشین حساب گوشیه دکتر که یه نوکیا 1100 سادست و حداکثر 6 رقم رو می تونه حساب کنه. پس چاره ای نیست جز جمع و تفریق با کاغذ و مداد و به روش سنتی. همه ما ریاضی خوندیم و می دونیم هیچی سخت تر از عمل یکش ده بر یک در جمع نیست. من که همیشه سر این قسمت گیج می شدم و همیشه خدا خدا می کردم که یکش ده بر یک نشه و همون پایین یه جوری سر و ته قضیه هم بیاد و دیگه نیازی به انتقال 1 به بالا نباشه. حالا حساب کنید که این درآمدهای نفتی لعنتی هم یه رقم دو رقمم نیستن که یکان دهگان صدگان ... میلیاردگان و برای جمع اینهمه رقم آقای دکتر چندتا باید یکش ده بر یک بکنه. از بد روزگار وقتی که حساب به جاهای حساس می رسه و دکتر با همون دقت و ممارست همیشگی که تو همه کارها داره یک هارو به سلامت به طبقه میلیاردگان رسونده یکهو همون 1100 ساده زنگ می زنه و از اونور خط یکی از روستاییان ساده یکی از دهات دور افتاده شروع می کنه گفتن از مشکل دخترش که تازه براش خواستگار اومده و اینا از پسره راضی نیستن و نمی خوان دخترشون رو به یه آدم علافه معتاد بدن. شما جای آقای دکتر، می تونید گوشی رو قطع کنید و به حرفای این مرد تنها که از شما کمک خواسته گوش ندید؟ مسلما نه. اصلا شما شماره خط اعتباری ایرانسلتون رو برای همین به همه مردم دادید که اگه به اینترنت دسترسی نداشتن و نتونستن براتون ایمیل بزنن یا پیام بگذارن زنگ بزنن و مشکلاتشون رو مستقیما به شما بگن. بی خود که به شما مردمی نمیگن که. خلاصه یه یکساعتی این مرد تنها حرف می زنه و دکتر گوش میده و راهکارهای لازم رو ارائه میده و مشکل یکی دیگه از مردمان این مرز و بوم رو هم حل می کنه. منتها یه مشکل کوچیک پیش میاد اونم اینه که دکتر که بر می گرده سر جمع و تفریق یادش میره که یکی از یکایی که یکش ده بر یک شده رو تو محاسبه وارد کنه و چون محاسبات تو طبقه میلیارگانم بود این میشه که یه میلیارد تو حسابا جا می افته و میشه اختلاف با رقم مجلس.
حالا من نمی فهمم این اینهمه شلوغ بازی داره؟ بابا انصافم خوب چیزیه باز دمه انتخابات شد و آب ریختن به آسیابا شروع شد. اگه گذاشتن یکی که می خواد خدمت کنه به کارش ادامه بده. مرگ بر منافق
پی نوشت : این یه مدت تا حدودی تو کما بودم و اصلا حال و حوصله نزدیک شدن به اینترنت رو هم نداشتم چه برسه به گذاشتن مطلب جدید. اینجا از دوستایی که بهم سر زدن و بهشون سر نزدم عذر می خوام.شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
ما، مریخ، آدم فضایی ها
برداشت اول : ارتش آمریکا یا شایدم ارتش ایران (بستگی داره کی اون موقع ابر قدرت دنیا باشه، ما یا اونا؟!) سوار بر فضاپیماهای جنگیه خودشون به سمت مریخ می رن تا پایه های دمکراسی غربی یا مردم سالاری دینی رو تو این سیاره عقب مونده پایه گذاری کنن و مردم این سیاره رو از فقر و بیچارگی و گمراهی نجات بدن. به گفته کارشناسان به زودی مریخ به عنوان یکی از ایالات آمریکا یا استانهای ایران در خواهد آمد و مردم اونجا هم مثل مردم اینجا خوشبخت میشن.
برداشت دوم: ارتش مریخ سوار بر فضاپیماهای جنگیه خودشون با سرعت نور به سمت زمین حرکت می کنن تا در چشم به هم زدنی این سیاره خاکی رو به تصرف در بیارن و مردم بیچاره زمین رو از گمراهی و جهل نجات بدن و فرهنگ و تکنولوژی و احتمالا دین برتر خودشون رو بر این موجودات دوپای ناقص العقل عرضه کنن.
خبر : دانشمندان ناسا جدیدا در عکسهایی که از سطح سیاره مریخ توسط یکی از فضاپیماها برداشت کردن شیئی شبیه جمجمه با دو چشم پیدا کردن که احتمال وجود موجودات فضایی رو بیش از پیش قوت می بخشه.
.............................................................................
من نمی دونم ما آدم غیر فضایی ها چه گلی به سر خودمون و این جهان زدیم که در به در دنبال آدم هایی از نوع فضاییش تو کرات دیگه هستیم. در صورت پیدا شدن آدم فضایی ها حالتی جز یکی از دو برداشت بالا در مخیّلم نمی گنجه.دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388
کافی شاپ، روشنفکر، فلسفه، صداقت
یه کافی شاپ باکلاس رو تصور کن با کلی آدم روشنفکر...
بابا روشنفکر دیگه، چرا نمی فهمی؟؟ همه چیز رو باید برات توضیح بدم؟
روشنفکر مونث یعنی کسی که سیگار برای یه ثانیه هم در طول مدت اقامتش در کافی شاپ از لبش دور نمیشه و روشنفکر مذکر هم یعنی کسی که از پشت سر هم سیبیلش معلوم باشه (حالا چه از کنارین صورت چه از زیر چونه) و مو و تیپش به نوعی داد بزنه که من روشنفکرم. فهمیدی حالا؟
کافی شاپ با کلاس کجاست؟ تو گویا تا حالا تو عمرت 5 دقیقه هم آدم حسابی نبودیا. از کجا اومدی؟ پشت کوه؟
کافی شاپ با کلاس جاییه که دو قدمیتو توش نتونی ببینی. تاریک، مه گرفته و کاملا خاکستری. با کلی روزنامه و عکسای بازیگرای مشهور و غیر مشهور به در و دیوارش. هر چی درب و داغون تر بهتر. خودمونیا بهش میگن کافه. تو هم بگو کافه، بذار دوزار بیاد رو قیمتت.
داشتم می گفتم یه کافی شاپ با کلاس رو تصور کن با کلی روشنفکر. همه دارن به شدت بحث می کنن و حتی فرصت لب زدن به چیزی که سفارش دادن رو هم ندارن...
در مورد چی بحث می کنن؟ واقعا متاسفم برات که یه ذره هم فرهنگ نداری. تو که تو عمرت یه بار هم کافی شاپ نرفتی و بحث نکردی چه جوری روت شد با من هم کلام بشی؟
آدمای روشنفکر تو یه جای با کلاس در مورد چی بحث می کنن؟ قرمه سبزی؟ مشکلات مردم و جامعه؟ نه احمق معلومه دیگه فلسفه، سینما، سیاست، مذهب و هرچی که نشون بده تو چه قدر می فهمی و از عامه جدایی. هر موضوعی که کلمات قلمبه سلمبه توش بیشتر باشه: ماتریالیست، کیشلوفسکی، براتیگان، پست مدرنیسم، کوئنتین تارانتینو، خرده بورژوآ، اومانیسم، چیزایی که بیرون از اینجا کسی در موردش حرف نمیزنه.
حالا اینارو ولش کن می خواستم اینو بگم بین اینهمه آدم ، دور یه میز اون گوشه چند نفر نشسته بودن و داشتن در مورد صداقت حرف میزدن. خندم گرفته بود که آدم پول و وقتش رو بگذاره بیاد بشینه اینجا در مورد صداقت حرف بزنه، می بینی همه جا آدمه اُمّل پیدا میشه.
چی؟ صداقت یعنی چی؟ صداقت یعنی ... صداقت یعنی .... صداقت... نمی دونم بابا تو هم چه سوالایی می کنیا.
............................................................................
هنوزم نمی دونم ما داشتیم نقش بازی می کردیم یا اونا.
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
به همین سادگی به همین راحتی
دومین روز اقامتمون تو پادگان جهت توجیه ما رو بردن به حسینیه. محوطه ورودی حسینیه مزین بود به یه حجله با عکس پسر جوونی تقریبا همسن و سال خودمون و زیرش نوشته ای که مشخص می کرد این حجله برای چه کسی برپا شده " فراگیر شهید محسن ... . تاریخ شهادت 87.11.22 ". تاریخ شهادت دقیقا 10 روز قبل از ورود ما بود و این بیشتر حس کنجکاویمون رو تحریک می کرد. از خیلیا قبلا شنیده بودیم که فلانی رفته سربازی و دیگه برنگشته، ولی هیچ وقت باور نمی کردیم که واقعا کسی تو سربازی کشته بشه. کنجکاوی ما برای فهمیدن دلیل کشته شدن این بنده خدا زیاد هم به طول نینجامید و تو مراسم توجیه یکی از سخنران ها در اهمیت فراگیری علوم نظامی و رعایت دستورات این نکته را به ما متذکر شد که در اردوی پایانی دوره پیش بر اثر انفجار یه نارنجک صوتی یه تیکه سنگ در میره و می خوره به سر یکی از فراگیرا (منظور همون سربازه) و چون کلاه آهنی سرش نبوده جا در جا می میره. طوری این قضیه رو تعریف می کرد که انگار داره در مورد له شدن یه گوجه فرنگی زیر چرخ یه ماشین توضیح میده نه در مورد کشته شدن یه آدم.
از شنیدن این داستان واقعا شوکه شدم. پدر و مادری فرزندشون رو با هزار بدبختی و مشقت بزرگ میکنن و از آب و گل در میارن. خون دل می خورن و براش امکان ادامه تحصیل فراهم می کنن و از اینکه تونسته مدرکی بگیره و به جایی برسه کلی خوشحال میشن. به هزار امید و آرزو راهی سربازیش می کنن تا این دوره رو هم بگذره و بر گرده و تشکیل زندگی بده و اونها از به ثمر نشستن زحماتشون غرق در لذت بشن. بعد یه روز تلفن خونشون زنگ می زنه و اونا چون پیش شماره کرمانشاه رو می بینن کلی خوشحال می شن که حتما پسرشونه. وقتی گوشی رو بر میدارن به جای صدای گرم و آشنای پسرشون صدایی می شنون سرد و بی روح و خالی از هر گونه احساسی. گوینده از اونور خط بر میگرده میگه پدر و مادر عزیز پسر دسته گلتون که اینهمه براش زحمت کشیدید شهید شد لطفا بیاید جنازشو ببرین. بعد هم تلفن قطع میشه و یه مادر و پدر می مونن و صدای بوق ممتد تلفن و یه دنیا که مثل پتک می خوره تو سرشون. آره به همین راحتی، پسرتون شهید شد.دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
ما برگشتیم
شب آدینه پس از دو ماه کسب تجربیات بس مفید، با اخمی شیر افکن و سبیل هایی از بناگوش در رفته و صدایی بس کلفت با دستمالی آویزان بر گردن و کتی آویخته بر شانه عربده کشان به موطن خود بازگشتیم و بدین سان جملگی نشانه های مردی را در بدو ورود یکجا از خود نشان دادیم و مادر و پدر و خانواده گرام را به فرزندی همچو آهن گداخته، قوی و استوار نوید دادیم. پدر تحت تاثیر این همه هیبت ما را در آغوش گرفت و گفت "پسرم چه مرد شده ای" و مادر اشک ریزان این جمله را برای یک لحظه هم از زبان نمی انداخت که " قربان پسر مرد شده ام بروم" و ما در این اثنا پیوسته بر آنها نهیب می زدیم که "این کارها برای یک مرد شده اُفت دارد ما را از آغوش خود ول کنید".
فی الحال نیز اگر جویای حال ما باشید بس خوش و خرم هستیم و از مردی در پوست خود نمی گنجیم. تمام دوستان و آشنایان از اقصی نقاط موطن عزیزمان آستین ها را بالا زده اند تا برای این مایه افتخار و سرافرازی (یعنی بنده) همسری مناسب برگزینند و به سلامتی و میمنت در این ته مانده راه تا مردی نیز یارای ما باشند و وظیفه انسانی و عاطفی خود را به نحو احسن انجام دهند. ولی چه غافل که ما فعلا قصد ازدواج نداریم و می خواهیم درس بخوانیم و دکتر بشویم این بار مایه افتخار کشور عزیزمان. اصولا سرشت ما را با ایجاد افتخار رشته اند و دست خودمان نیست باید پیوسته در حال تولید افتخار باشیم.
به امید باری تعالی در آینده نه چندان دور از تجربیات گرانبهایی که در این مدت اندوختیم بیشتر خواهیم گفت تا آنها که از این نعمت بزرگ بی نصیب بوده اند بدانند که مرد شدن به این سادگی ها هم نیست و چه سختی ها و چه مرارت ها که انسان نباید در این راه تحمل کند، ما که پیر شدیم.
جمعه دوم اسفند 1387
اندر حکایت مرد شدن
اندکی پس از اینکه کُرک هایی تحت عنوان سبیل پشت لبمان سبز شد و مدرکی از یکی از دانشگاههای پُر کیفیت داخل اخذ نمودیم و آقا مهندسی به نافمان بستند، توهم ما را فرا گرفت که مرد شده ایم و از آنجا که نشانه مردی ستاندن همسر می باشد دوان دوان به نزد مادر گِرام رفتیم و داد سخن چنین سر دادیم "که ای مادر ما زن می خواهیم". اول بار مادر گویی کلماتی نامفهوم به گوشش خورده باشد گفت: "چه می خواهی؟؟؟" و آنگاه که درخواست خود را با صدایی رساتر تکرار کردیم نگاهی عاقل اندر سفیه در ما انداخت و پس از اندکی مکث رو به ما گفت: "ها کن ببینم ای پسر!" اینبار ما حیرت زده در مادر نگرستیم که درخواست ما چه ارتباطی با ها کردن دارد؟! ولی امر مادر به گوش جان سپردیم و هایی کردیم مرد افکن و با رویی گشاده گفتیم: "خوب هایی کردیم مادر جان؟ برای ما زن می ستانید؟" جوابی که مادر در پاسخ این درخواست دادند هنوز که هنوزه همچون ناقوس های کلیسای نتردام هلند در گوش های ما می نوازد: "ای پسر دهانت عجیب بوی شیر می دهد برو و هنگامی بازگرد که به غایت مرد شده باشی".
جواب پر کنایه مادر برای ما بس سنگین اُفتاد و از این رو به سرعت پای رایانه خود جَستیم و در دنیای بی در و پیکر اینترنت چرخی زدیم و ذیل سایت گوگل چنین تایپ کردیم که "چگونه می توان مرد شد؟". فی الفور نزدیک به یک میلیارد و اندی پاسخ بر صفحه نمایش نقش بست و وقتی پاسخ ها را مرور کردیم جملگی یک راه را پیش روی ما قرار داده بودند و آن چیزی نبود جز آن شتر معروف که درب خانه هر پسری بخُسبد و دختران را فقط در همین یک مورد بر پسران رجحان و برتری باشد و تا این دوره را از سر نگذرانی نه تو را زن دهند و نه کار، نه می توانی از کشور به سوی ممالک غربی و شیطان خیز رهسپار شوی و نه می توانی مِلک داد و ستد کنی و خلاصة الامر به سان لک لک های روسی پا در هوایی، آن هم نه یک پا بل هر دو پا.
البته نا گفته نماند که امروزه روز چه بسیار راههایی که برای پیچاندن این امر مقدس در مقابل پای جوانان ما قرار داده اند ولی وجدان بیدار ما به هیچ وجه قبول نکرد که ما به طریقی غیر از این ره مرد شویم. (حال که مجلس بی ریاست بین خودمان باشد ما خواستیم بپیچانیم ولی نتوانستیم).
این شد که بار سفر بر بستیم و به حول و قوه باری تعالی به زودیه زود راهی دیار کاک و نان برنجی هستیم تا در اندک مدتی مرد شویم و با سری بر افراشته به دیار خود بازگردیم و همسری اختیار کنیم و در کنار همسر محترمه فرزندانی گوگولی مگولی بیاوریم و از این طریق جهان را به ادامه نسل خود بشارت دهیم و سپس تا پایان عمر به خوبی و خوشی روزگار بگذرانیم و خوشبخت شویم و از این حرفا.
این نامه از این جهت رو به شما می نویسم که اگر پیغام دادید و نامه نوشتید و تلگراف زدید و جوابی نستاندید، بدانید و آگاه باشید که ما در پروسه ای عظیم یعنی همانا مرد شدگی در گیر هستیم و فرصت پرداختن به این قِسم کارهای خُرد را نداریم.
پی نوشت1 : دوستان ساکن در دیار کاک و نان برنجی می دانم که از بشارت این خبر خواب به چشمانتان نخواهد رفت ولی خواهشا زیاد خود را در زحمت نیندازید فکر نکنیم در این مجال دو ماهه چند روزی بیش به ما رخصت مرخصی دهند ولی حتما در آن فرصت مهمان شما خواهیم بود.
پی نوشت2 : دوستان ساکن در شهر های بین طهران و دیار فوق الذکر نیز ترجیحا در حالت آماده باش (همان اِستند بایِ خودمان) باشند، خدا را چه دیدی شاید ماشینمان بین راه خراب شد و ما فرصت دیدار با آنها را نیز پیدا کردیم.
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
سپندارمذگان یا ...
در چند سال اخیر حدودای روز 26 بهمن بحثی باب می شود درباره اینکه آیا ما ایرانی ها ولنتاین رو باید به عنوان روز عشق جشن بگیریم یا روز سپندارمذگان رو. بسیار مقاله ها در این باره نوشته شده و این دو روز را با هم مقایسه کرده اند و تقریبا همگی هم در پایان به این نتیجه رسیده اند که چرا وقتی همچین روزی تو فرهنگ ایرانی وجود داره ما باید به نوع وارداتی اون متوسل بشیم. من اینجا قصد تکرار مکررات رو ندارم ولی بد ندیدم به طور خیلی خلاصه وار این دو روز رو با هم مرور کنیم :
" روز ولنتاین مصادف با 14 فوریه یا 26 بهمن روزیست که در آن ولنتیوس، کشیشی که تقریبا در 1700 سال پیش می زیسته است، به دستور کلودیوس دوم فرمانروای روم باستان به جرم به عقد در آوردن سربازان عاشق به اعدام محکوم شد و شهید راه عشق نام گرفت و از آن پس این روز به ولنتاین یا روز عشق مشهور شد.
در مقابل سپندارمذگان که مصادف با 5 اسفند در تقویم ایران باستان یا 29 بهمن در تقویم کنونی ما می باشد از بیش از 3700 سال قبل در فرهنگ ایران باستان به عنوان روز عشق نام گرفته است و ایرانی ها این روز رو گرامی می داشتند و جشن می گرفتند و در این روز زنان به شوهران خود با مهر ارمغان می دادند و مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها ارمغان داده و از آنها فرمانبرداری می کردند."
به نظر من از کوچکترین بهانه ای برای جشن و شادی در این ماتم سرا باید استفاده کرد و هیچ مشکلی نداره که روز ولنتاین رو جشن بگیریم و بهانه ای باشه برای هدیه دادن به هم و یاد کردن از هم. ولی چرا نباید روز سپندارمذگان که پیوند دیرینه ای هم با فرهنگ ایران زمین و مردمش داره و تنها سه روز پس از ولنتاین هستش به عنوان روز عشق ما ایرانی ها در نظر گرفته بشه و چه جوری میشه که همه مناسبتهای ما به جای ریشه داشتن در تاریخ و فرهنگ ما باید در فرهنگ کشورهای بیگانه از عرب گرفته تا غربی جستجو بشه؟
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
خوشبختی
نوشته های قدیم رو که مرور می کنم حس خیلی خوبی بهم دست می ده خصوصا که خیلی هم دلی نوشته شدن. تصمیم گرفتم با کسب اجازه از اونی که همه این نوشته ها متعلق بهشه بعضیاش رو اینجا بگذارم :
اگه روزی کنار خیابون کفاشی رو ببینید که بساط پهن کرده و با اون پیشبند چرمی مخصوص کفاشها با دستای سیاه واکسی مشغول کوک زدن یه کفشه ، اولین تصویری که از زندگی این انسان به ذهنتون خطور می کنه چیه؟
فکر می کنید زندگیش چه طور میگذره؟
برای چند ثانیه فکر کنید.
.
.
.
حالا جواب زیر رو با ذهنیت خودتون مقایسه کنید :
پنجشنبه با دوستی داشتیم قدم زنون به سمت پارکی می رفتیم. کفاشی رو دیدیم که بساطش رو کنار خیابون پهن کرده بود. سر یه کوچه ، محل گذر مردم . یه مرد تقریبا 35 ساله .مشغول کوک زدن یه کفش بود. دوستم به سمتش رفت و متوجه شدم که آشنایی ای با هم دارن . ظاهرا مدتی بود از هم بی خبر بودن . شروع کردن به صحبت کردن و در تمام این مدت من مستمع بود.
در جواب دوستم که پرسید چرا اینجا کنار خیابون ؟
گفت سقف ما آسمون خداست ، جا که با جا فرق نمیکنه .
می گفت هنوزم مثل سابق نی زدن رو به صورت حرفه ای دنبال می کنم.
جمعه ها تو قله توچال برنامه همهوایی دارم.
قصد دارم تا آخر تابستون حتما یه بار دیگه به قله دماوند صعود کنم و برنامه همهوایی جمعه ها هم به همین خاطر.
ناراحت بود از اینکه امسال نمی تونه قله سبلان رو بزنه .
می گفت دوچرخه سواریم ترک نمیشه و جدی تر از قبل هر جمعه با دوستان برنامه تمرین آواز دارم.
کمر بند مشکی تو یکی از رشته های رزمی داشت و از حرف زدنش معلوم بود آدم اهل مطالعه و پریه.
و با همه اینها بساطی داشت کوچک کنار یه خیابون ، بدون کوچکترین ادعایی.
خواستم بگم که خوشبختی چیز فوق العاده ای نیست. میشه یه آدم خوشبخت رو کنار یه بساط تو خیابون پیدا کرد . جایی که اگه به من و شما بگن دنبال یه آدم خوشبخت بگرد شاید آخرین جایی باشه که بهش سر بزنیم .
من و شما هم اگه بدونیم از زندگی چی می خوایم حتما خوشبختی رو لمس می کنیم.سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد
خوندن داستان زیر که دوست عزیزی اون رو برام فرستاده عجیب به فکرم واداشت. با اینکه ادبیاتش کمی بی ادبیه ولی مضمون زیبایی داره :
"در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.
پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند."پنجشنبه دهم بهمن 1387
عجب فوتبالی!!!
دوستان می دونم که از سر زدن به این وبلاگ و دیدن مطالب تکراری خسته شده اید خبر زیر رو بخونید قول می دم خستگیتون در بره و یه دل سیر بخندید:
" تیم فوتبال بانوان استقلال در دیداری تدارکاتی در ورزشگاه مرغوبکار (ورزشگاه اختصاصی استقلال) به مصاف تیم نوجونان پسر این باشگاه رفت" !!!!
- در پی این اتفاق نادر اخبار آن برای یک روز کامل خبر اول سایت پر بیننده یاهو بود و در پی آن کلیه مدیران استقلال با ابراز ندامت از این اتفاق شنیع درباره عاملان این اتفاق در محضر مردم اعلام کردند "کی بود کی بود من نبودم". و برای اینکه مشت محکمی بر دهان یاوه گویان زده باشند تیم بانوان استقلال رو منحل کردند؟؟!!
- متاسفانه از نتیجه این بازی اخباری منتشر نشده است ولی بنده با اطمینان تمام اعلام می کنم که تیم بانوان با تعداد گل بالا تیم نوجوانان پسر استقلال رو شکست داده است، از بیان دلایل این گمانه زنی به شدت معذورم و اون رو به هوش خواننده واگذار می کنم.
- به گزارش خبرگزاری ها از اولین ساعات پس از انتشار این خبر صفهای طویلی از علاقه مندان در مقابل باشگاه استقلال تشکیل شده است و مراجعه کنندگان مصرانه تقاضای عضویت در تیم نوجوانان استقلال را داشته و پلاکاردهایی با این مضمون در دست داشتند :
" ما هیچ جا نمیریم همینجا هستیم عضو تیم نوجوانان استقلال هستیم"
به گفته شاهدان عینی در بین افراد متقاضی نوجوانانی با سیبیلهای کلفت و از بناگوش در رفته نیز مشاهده می شدند که شناسنامه های آنها به طرز تابلویی صغر سنی شده بود.
- مردم همیشه در صحنه تهران با برگزاری راهپیمایی پر شور که از ورزشگاه مرغوبکار آغاز و تا دم دفتر مدیریت باشگاه استقلال ادامه داشت از کلیه مدیران استقلال که با همچین اقداماتی موجبات شادی و خنده مردم را فراهم می کنند به شدت قدر دانی کردند.
- دانشمندان با انجام آزمایشات بسیار بر روی دست اندرکاران برگزاری این مسابقه پی بردند که آی کیوی این افراد حتی از آی کیوی هویج پخته نیز کمتر است.
- بنده با اعلام این موضوع که پرسپولیسی بوده و هستم و خواهم بود از همین جا برای تمامی دوستان طرفدار تیم مردمی استقلال دست تکون می دم و برای باشگاه استقلال و مدیران بامزه آن آرزوی توفیق را دارم.
دوشنبه بیست و سوم دی 1387
آمارسازی
همه شما چه به عنوان دانشجو و چه به عنوان دانش آموز حتما حداقل یکبار دست به آفرینش اعداد یا به عبارتی عدد سازی زده اید. اصولاَ از این حربه بسیار موثر در یکی از حالات زیر می توان استفاده کرد:
1- شما تحقیقی دارید که در آن باید به یکسری اعداد برسید ولی علی رغم تمام تلاشتان به دلیل نبود امکانات، فرسوده و مستعمل بودن تجهیزات، عدم همکاری مسئولان ذی ربط و هزاران دلیل دیگر به اعداد مورد نظر نمی رسید. در این حالت شما با جایگزین کردن اعداد واقعی با اعداد مطلوب به جای رسیدن به نتیجه، نتیجه مورد نظر را خلق می کنید.
2- شما باز هم تحقیقی دارید ولی به دلیل این که حس و حال تحقیق و تفحص در شما وجود ندارد به یکباره خود را راحت کرده و از همان اول در منزل نشسته و با استفاده از قدرت تخیل پویای حود اعداد مورد نظر را ایجاد می کنید.
3- این بار شما تحقیقی دارید، آن تحقیق را انجام می دهید و نتیجه ای به دست می آورید. نتیجه با واقعیات موجود کاملا همخوانی داشته و نشان دهنده این است که روش تحقیق شما کاملا درست است. ولی مشکل کوچکی در اینجا وجود دارد، اعلام این اعداد علی رغم واقعی بودن آنها ممکن است بازخورد چندان مناسبی در خواننده نداشته باشد پس شما با علم به درست بودن تحقیقاتتان برای رضایت دل خواننده اعداد را طوری تغییر می دهید که با اینکه کاملا تابلوست که غیر واقعی می باشند ولی همه از خواندن آنها کلیاتی مشعوف شده و به قول معروف حالش رو می برند.
دیروز در زیر نویس شبکه محترم خبر، خبری دیدم با این مضمون: " بر طبق اعلام سازمان آمار نرخ بیکاری در کشور تک رقمی شده و به 9.5 درصد کاهش یافته است"!!؟؟ پس از خواندن خبر به یکباره تمامی آمار و ارقام اعلام شده در طی یکسال گذشته در مورد افزایش بیکاری در سراسر دنیا از آمریکا گرفته تا گینه بیسائو همانند یک فیلم مستند شروع به رژه رفتن در مقابل چشمانم کرد و با علم به رکود حاکم بر اقتصاد کل دنیا احساس شعف وصف نشدنی ای بهم دست داد. اینکه معظم ترین شرکت های چند ملیتی دنیا هر روز تعداد قابل ملاحظه ای از کارمندان خود را اخراج می کنند و بیکارها و بی خانمان ها در سراسر دنیا خصوصاَ آمریکا هر روز در حال افزایش هستند و در مقابل نرخ بیکاری در کشور ما تک رقمی و بلکه هیچ رقمی شده است این حس رو در من به وجود آورد که خدا وکیلی دممون گرم.
تذکر: آمارسازی به مراتب از عددسازی مشکل تر است زیرا در آمار سازی شما با یک جامعه آماری مواجهید که باید زحمت ساختن تک تک اعضای این جامعه آماری را تقبل کنید. یعنی به عبارتی آمارسازی حاصل یک جامعه عددسازی شده است.
پیشنهاد: با توجه به پیشرفت های خارق العاده ای که در حوزه آمارسازی در کشور عزیزمان صورت گرفته به نظر بنده کمترین باید یک رشته دانشگاهی با همین عنوان در کلیه دانشگاههای کشور ایجاد گردد. جهت صرفه جویی در امر بیت المال که آن هم البته از اهم امور است می توان آمارسازی را به عنوان یکی از گرایش های رشته آمار مطرح و جوانان متخصص تری را جهت ایجاد آمارهای جالبتر پرورش داد. از شرایط پذیرش دانشجویان در این رشته می توان به قوه تخیل به بالاترین میزان ممکن و شرم و حیا به کمترین میزان ممکن اشاره کرد.
نتیجه گیری: بابا ما دیگه کی هستیم
